تمام مطالب برچسب : پدر و مادر
سبک زندگی-خواب-قسمت اول

سبک زندگی-خواب-قسمت اول

سبک زندگی-خواب-قسمت اول: همان گونه که در مقالات قبلی عرض کردم، برای داشتن یک زندگی سالم و آرام و زیبا، باید سبک زندگی کردنمان را عوض کنیم. نکته اول، پیرامون بحث شادی و آرامش بود، که نکاتی بیان شد. اما در این مقاله به سراغ موضوع دومی خواهیم رفت، که از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. قبل از این که به سراغ موضوع دوم برویم؛ نکته ای بسیار زیبا از قرآن را عرض کنم. تفسیر نور در سوره نور، آیه ۵۸ می فرماید: اسلام دین زندگى است و از جامعیّت کاملى برخوردار است. هم براى مسایل مهم مانند تشکیل حکومت جهانى طرح و برنامه‌ دارد؛ و هم براى مسائل جزئى. یعنی برای داشتن یک زندگی خوب فردی و یا اجتماعی، […]

سبک زندگی-تفریح و شادی-قسمت سوم

سبک زندگی-تفریح و شادی-قسمت سوم

سبک زندگی-تفریح و شادی-قسمت سوم موضوع سبک زندگی تا این اندازه اهمیت دارد که رهبر انقلاب پیرامون آن می فرمایند: باید هرچه ممکن است محیط زندگی شهر، بگونه ای طراحی و ساخته شود که تحقق سبک زندگی اسلامی راحت تر، امکان پذیر باشد. یعنی نه تنها در زندگی شخصی خودمان، بلکه می توان محیط زندگی یک شهر را، با کمک از سبک زندگی ایرانی_اسلامی ساخت. (درباره ساخت یک شهر، یک کتاب بسیار مفید وجود دارد، به نام در شهرم خدا هست، نوشته شده توسط حجت الاسلام اخوان، که می توان به آن رجوع کرد) و یا درباره اهمیت این موضوع، باز هم می توان از فرمایش امام خامنه ای استفاده کرد. ایشان درباره سبک زندگی می فرمایند: یکی از مسائلی […]

نردبان آرامش

نردبان آرامش

نردبان آرامش: نوشته ی امروز را با یک مثال آغاز می کنم. (شخصی روی یکی از پله های نردبان ایستاده؛ و به دیگران که در پله های پایین تر هستند می گوید: بیایید بالا. اما به این نکته توجه ندارد که، آن افراد در صورتی می توانند این نردبان را بالا بیایند که، آن فرد خودش هم چند پله بالاتر برود، تا جا برای بقیه خالی شود.) پدرها و مادرها زمان زیادی از زندگیشان را صرف صحبت کردن با فرزندانشان، در مورد مسائل گوناگون می کنند. ممکن است فرزند آن ها خطایی را مرتکب شده باشد؛ و پدر و مادر سعی می کنند که با صحبت هایشان، او را متوجه اشتباهش بکنند، و کمک کنند که او دیگر آن اشتباه […]

لبخند خانوادگی – پایان ماجرا

لبخند خانوادگی – پایان ماجرا

لبخند خانوادگی – پایان ماجرا: خیلی ناراحت بودم و یه جورایی دلم گرفته بود. آخه به کلاس های روز یکشنبه ی حاج آقا عادت کرده بودم. از وقتی پسرم اومد خونه و گفت: آقا معلممون گفته، این جلسه ی آخر کلاس حاج آقا تو مسجده، حسابی حالم گرفته شده بود. علت این که چرا جلسه ی آخره را نمی دانستم. گفتم می روم مسجد و علتش را پیدا می کنم؛ و اگر می توانستم یک راه کاری جلوی پای حاج آقا می گذارم که نرود. بالاخره شب شد و رفتم مسجد. وارد مسجد شدم، حس کردم که همه یه جورایی دپرس شدن. نماز که تمام شد، حاج آقا پشت میکروفن رفت. مشخص بود که خودش هم حال و حوصله ی […]

لبخند خانوادگی – گفت و گوی صحیح

لبخند خانوادگی – گفت و گوی صحیح

لبخند خانوادگی – گفت و گوی صحیح: داشتم با همسرم بر سر موضوعی صحبت می کردم. اوایل بحث، خیلی مشکل نداشتیم؛ اما کمی که گذشت و اختلاف نظرها بیشتر شد، کم کم اوضاع طوفانی شذ. یکی اون می گفت و یکی من. دیگه اصلا به فکر این نبودیم که از این بحث کردن، نتیجه ای بگیریم؛ و فقط می خواستیم روی همدیگه رو کم کنیم. با این که می دونستم بعضی از حرف هاش درسته، اما از آن جا که حس می کردم که به من توهین شده، دیگه نمی خواستم قبول کنم که راست می گه. خلاصه کلی جر و بحث و دعوا و در نهایت، بدون این که به کوچکترین تفاهمی برسیم، میز گفت و گو را  رها […]

لبخند خانوادگی – اول توضیح:

لبخند خانوادگی – اول توضیح:

لبخند خانوادگی – اول توضیح: یک هفته تحمل کردم و دندون روی جیگر گذاشتم تا دوباره یک شنبه بشه و ببینم باید چی کار کنم! آخه هفته ی پیش حاج آقا گفته بود: * تشویق و تهدید در کنار هم مؤثّر است. احزاب/۳۱: تفسیر نور. من هم هر وقت از دست پسرم ناراحت می شدم، با خودم می گفتم: الان تنبیه کنم یا نه؟ تشویق چه موقعی خوب هست؟ اصلا تشویق مهم تره یا تنبیه؟ اگر قراره تنبیه کنم، قبلش باید کاری انجام دهم یا نه؟ خلاصه این سئوال ها تو ذهن من می پیچید تا یک شنبه شد. دیگه صبر نکردم تا همسرم بیاد. گفتم: من دارم می رم مسجد. اگر دوست داشتی خودت بیا. نماز که تمام شد […]

لبخند خانوادگی – تشویق و تنبیه:

لبخند خانوادگی – تشویق و تنبیه:

لبخند خانوادگی – تشویق و تنبیه: برای خودم جالب بود. برای اولین بار من داشتم همسر و فرزندم را صدا می کردم، که پاشید بریم مسجد. آخه امروز یک شنبه بود و یک شنبه ها حاج آقا در مورد خانواده صحبت می کرد. همسر و فرزندم، یه نگاهی به من انداختند و پسرم به من گفت: بابا خورشید از کدوم ور در اومده که شما داری ما رو صدا می کنی که بریم مسجد؟ گفتم: به جای حرف های اضافه، پاشو حاضر شو بریم. سه تایی راه افتادیم به سمت مسجد. وقتی وارد مسجد شدیم، دیدم ماشالاه چه جمعیتی تو مسجد نشستن. با خودم گفتم: اگر برخی از مسجدهای ما خالی هست، علتش این نیست که مردم از دین زده […]

لبخند خانوادگی – هدیه دادن

لبخند خانوادگی – هدیه دادن

لبخند خانوادگی – هدیه دادن: داشتم تلویزیون نگاه می کردم، که مجری گفت: لحظاتی دیگر، گفت و گویی خواهیم داشت پیرامون مسائل خانواده. خواستم کانال رو عوض کنم که با خودم گفتم: بذار چند دقیقه ای اول رو گوش کنم، اگر خوب نبود عوض می کنم. صحبت های مجری که تموم شد، دوربین رفت سراغ کارشناس که صحبت هاش رو شروع کنه، یه وقت دیدم که حاج آقای مسجد خودمونه! بلند صدا زدم: خانم، خانم. خانمم که فکر کرده بود اتفاقی افتاده، به سرعت خودش رو به من رسوند و بااضطراب گفت: چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ منم گفتم: تلویزیون رو نگاه کن. تا چشم خانمم به حاج آقا افتاد، گفت: حاجیه! نشست تا ببینه حاج آقا چی می خواد […]

لبخند خانوادگی – مسکن

لبخند خانوادگی – مسکن

لبخند خانوادگی – مسکن: داشتیم با همسرم صحبت می کردیم که باز موضوع تکراری اومد وسط. همسرم شروع کرد به گفتن این که، خونه ی ما کوچیکه! اخه توی این خونه که نمی شه راه رفت. فقط لازمه کمی جا به جا بشی، بخوری تو دیوار! من همین جوری داشتم نگاهش می کردم. پسرم پرید وسط صحبت مادرش و گفت: مادرمن، من هم قبول دارم خونه ی بزرگی نداریم؛ اما این قدر که شما هم می گید، کوچیک نیست. همسرم با اخم نگاهی بهش کرد و گفت: این فضولی ها به تو نیومده. اصلا مگه تو درس نداری که نشستی به حرف من و بابات گوش می کنی؟ پسرم که دید اوضاع مناسب نیست، رفت یه گوشه نشست و سرش […]

لبخند خانوادگی – حسادت

لبخند خانوادگی – حسادت

لبخند خانوادگی – حسادت: پنج شنبه صبح، خواب و بیدار بودم که موبایلم زنگ خورد. یکی از همکارانم که خیلی هم با هم رفیق بودیم، زنگ زده بود. موبایل رو برداشتم و جواب دادم. اولش کمی احوال پرسی و یه سئوالی در مورد کار روز شنبه داشت که باید با هم انجام می دادیم. بین صحبت هایش متوجه شدم که سر حال نیست. بهش گفتم: چی شده؟ چرا سرحال نیستی؟ اتفاقی افتاده؟ اولش که می گفت، هیچی نشده. اما من که اصرار کردم و بهش گفتم: ما مثل دو تا برادر می مونیم. گفت: از دست این بچه ها. نسبت به هم حسادت دارند. همش دارن با هم دعوا می کنن. من  هم سعی می کنم که خیلی دخالت نکنم؛ […]

1 2 3 16