تمام مطالب برچسب : والدین
فقط دلمان می خواهد

فقط دلمان می خواهد

فقط دلمان می خواهد: هنگامی که فرزند ما متولد می شود، یکی از دغدغه های اصلی پدر و مادر، آینده ی این کودک و تربیت اوست. دائم با همسرشان بحث می کنند که این رفتار تو با فرزندمان درست نبود، باید به جای این که این حرف را به او می زدی، این گونه متوجه اشتباهش می کردی. همین کارها را کردی که بچه مان بی تربیت شده. این جوری باهاش حرف زدی که عصبانی شده و… همیشه در ذهن پدر و مادر این است که فرزندشان در آینده، انسانی بشود باهوش، مودب، انسان با اخلاق، موفق و… اما باید از این پدر و مادر پرسید که آیا، در ذهن خود شما تعریف دقیقی از ادب، اخلاق و موفقیت وجود […]

نصیحت بدون کلام

نصیحت بدون کلام

نصیحت بدون کلام: پدر وارد منزل می شود و به خاطر این که امروز، سرکار با همکارش جر و بحث کرده، عصبانی هست. مادر سلام می کند، ولی پدر بدون اعتنا به سلام همسرش فقط می پرسد، ناهار کی آماده می شود؟ مادر خانه هم می گوید: تا نیم ساعت دیگر. پدر سر و صدا کنان و غرغر کنان، می رود در اتاقش تا استراحت کند. سفره که پهن می شود، پدر با همان اخمی که وارد منزل شد، بر سر سفره حاضر می شود، و همین که شروع می کند به خوردن غذا، با حالت تمسخر می گوید: این همه نمک خریدم که قاب کنی بگذاری روی دیوار؟ خوب یه ذره نمک به این غذا می زدی! و قهر […]

ایراد از ماست، یا از فرزندانمان

ایراد از ماست، یا از فرزندانمان

ایراد از ماست، یا از فرزندانمان: خیلی از اوقات از فرزندانمان ایرادهایی را می گیریم و فکر می کنیم که ما درست می گوییم. یعنی می گوییم که از بس که این بچه زندگی رو بهم ریخت، خونه رو شلوغ و پلوغ کرد، دیگه خسته شدم. هر وقت نگاه به خونه می کنی، خونه به هم ریخته ست. دائم با این اسباب بازی های پر سر و صدا، اعصاب همه رو ریخته به هم. لباس هاش رو از تو کمدش در می آره و سر جاش نمی ذاره. موقع پوشیدن لباس هم که دیگه نگو. این قدر لجبازی می کنه و می گه: من این لباس رو می خوام بپوشم، نه اونی که شما می گید. عصبانیت هم که نگو. […]

برکت زندگی

برکت زندگی

برکت زندگی: عجب روزگار سخت و تلخی. چه دوران سیاه و تاریکی. و چه سختی های کشیدند، دختران و همسرانی که در آن دوران زندگی می کردند. دختری که باید بدون گناه کشته می شد، و همسری که مانند برده با او برخورد می شد. همه منتظر طلوع خورشید بودند. خورشیدی که با آمدنش، به انسان ها به چشم انسان نگاه می شد، نه زن و یا مرد بودنش. سال ها گذشت. خورشید عالم طلوع کرد. خداوند با فرستادگان آخرین پیامبرش کار را تمام کرد. پیامبری که به هیچ کدام از پیروانش اجازه ی تندی با همسر را نمی داد. پیامبری که با زیباترین عبارات همسر و دخترش را صدا می کرد. پیامبری که می فرمود: با زنانتان مهربان باشید […]

تفریحات و تکنولوژی

تفریحات و تکنولوژی

تفریحات و تکنولوژی: یک روز که حاج عمو صبحانش رو خورد گفت: بچه ها  کی موافقه امروز ناهار بریم بیرون؟ بچه ها که دیگه ذوق کرده بودند و سر از پا نمی شناختند و نگین و اسکندر هم لبخند رضایت بر لبانشان نشست. حاج عمو گفت: حاج ننه، چی کار کنیم؟ اجازه ی حرکت به ما می دی؟ حاج ننه هم گفت: اگر همه موافق هستند، من مشکلی ندارم. بچه ها دویدند و حاج ننه رو بوسیدندو آماده شدند، برای حرکت. اسکندر رفت ماشین رو روشن کرد و بچه ها رو صدا کرد که بچه ها بیاین سوار شین می خوایم راه بیفتیم. بچه ها و نگین و اسکندر سوار شدند، حاج عمو هم دست حاج ننه رو گرفت و […]

کودکانی که نمی توانند از حق خود دفاع کنند

کودکانی که نمی توانند از حق خود دفاع کنند

کودکانی که نمی توانند از حق خود دفاع کنند: با سلام. بسیاری از پدرها و مادرها نگران این هستند که چرا فرزندان ما نمی توانند از حق خوددفاع کنند. یعنی وقتی در جمعی قرار می گیرند و دیگر کودکان وسایل آن ها را بر می دارند، نمی توانند از خودشان دفاع کنند. و یا اگر هم می خواهند از حقشان دفاع کنند، با بچه ها درگیر می شوند. و یا در جمع یک گوشه می نشینند و خجالتی هستند. و این نگرانی دائم همراه این پدر و مادر هست. اما قبل از این که بخواهم راه حل را بیان کنم، باید دو نکته را به شما عرض کنم. ۱-رفتارهای کودکان در سال های متفاوت، تغییر خواهد کرد. یعنی این گونه […]

حرف زدن و انتقاد کردن در خانواده

حرف زدن و انتقاد کردن در خانواده

حرف زدن و انتقاد کردن در خانواده: داشتیم با ماشین می رفتیم، که یهو آرزو گفت: بابا من این عروسک رو می خوام. نگین گفت: اسکندر جان مگه، نمی شنوی که آرزو می گه عروسک می خواد، خوب برو براش بگیر. این جوری که شد، امید گفت: اگه این جوری باشه من هم تفنگ می خوام. اسکندر گفت: چشم، الان یه جایی نگه می دارم، می رم براتون می خرم. بالاخره اسکندر یه جایی پیدا کرد برای نگه داشتن ماشین و با بچه ها رفت برای خرید. در این زمان که اسکندر و بچه ها رفتند برای خرید، حاج عمو گفت: نگین خانم، اجازه هست، یه موردی رو بگم، که ان شاالله خیلی به درد زندگیتون بخوره. نگین هم گفت: […]

چشم ها را باید شست

چشم ها را باید شست

چشم ها را باید شست: داشتم با خانواده به مسافرت می رفتم. نکته ای که برایم جالب بود، این بود که من همیشه فکر می کردم که فقط تهران هوای کثیفی دارد. اما چند ساعتی که بود راه افتاده بودیم، به اطراف که نگاه می کردم و می دیدم که هوای اطراف تهران نیز هوای تمیزی نیست. انگار هوا خاک آلود بود. کمی جلوتر رفتیم و همین قضیه را با افراد دیگری که در ماشین بودند مطرح کردم. همه می گفتند: نه، هوا خیلی هم خوبه! به من می گفتند: اتفاقا امروز هوای تهران هم، هوای کثیفی نبود. من که نمی توانستم قبول کنم که این خاکی بودن هوا را نبینند. احساس می کردم که دسته جمعی هماهنگ کردند که […]

کتک زدن کودک

کتک زدن کودک

کتک زدن کودک: متاسفانه برخی از اوقات پدر و یا مادر وقتی از دست فرزندشان عصبانی می شوند، آن ها را کتک می زنند. البته این اتفاق در زمان حاضر بسیار کم شده، اما هنوز وجود دارد. این پدر و مادر نمی دانند که با این کارشان چه لطمه ای به زمان حال و آینده ی فرزندشان می زنند. اما این که کتک زدن کودکان در سنین مختلف چه بلایی سر کودکان می آورد را عرض خواهم کرد. دوران کودکی: ۱-در دوران کودکی اگر کودک کتک بخورد، حسی که به او دست می دهد این است که پدر و مادرش او را دوست ندارند. یعنی کسی اگر به کسی علاقه مند باشد، او را نمی زند. بنابراین کودک احساس دوست […]

گوشه ای از کتاب عصای پیری

گوشه ای از کتاب عصای پیری

گوشه ای از کتاب عصای پیری: خلاصه حاج عمو گفت: بچه ها دیگه دیر وقته. بریم خونه. بچه ها که امروز خیلی بهشون خوش گذشته بود، رفتند و حاج عمو رو بوسیدند و گفتند: حاج عمو، واقعا شما خیلی خوبید، امروز یکی از بهترین روزهای عمرمون بود. نگین و اسکندر و حاج ننه و بچه ها سوار ماشین شدند و حاج عمو هم با اسبش راه افتاد سمت خانه. بچه ها که توی ماشین خوابشون برده بود و بقیه هم خسته تا رسیدن توی خونه، بدون شام رفتند و خوابیدند. اسکندر که سرش روی متکا نرفته خواب رفته بود. خواب اسکندر: خواب دید که برگشته به دوران کودکی و با حاج عمو و بچه های حاج عمو داره تو صحرا […]

1 2 3 5