تمام مطالب برچسب : مرتضی باقری زاده
لبخند خانوادگی – تشویق و تنبیه:

لبخند خانوادگی – تشویق و تنبیه:

لبخند خانوادگی – تشویق و تنبیه: برای خودم جالب بود. برای اولین بار من داشتم همسر و فرزندم را صدا می کردم، که پاشید بریم مسجد. آخه امروز یک شنبه بود و یک شنبه ها حاج آقا در مورد خانواده صحبت می کرد. همسر و فرزندم، یه نگاهی به من انداختند و پسرم به من گفت: بابا خورشید از کدوم ور در اومده که شما داری ما رو صدا می کنی که بریم مسجد؟ گفتم: به جای حرف های اضافه، پاشو حاضر شو بریم. سه تایی راه افتادیم به سمت مسجد. وقتی وارد مسجد شدیم، دیدم ماشالاه چه جمعیتی تو مسجد نشستن. با خودم گفتم: اگر برخی از مسجدهای ما خالی هست، علتش این نیست که مردم از دین زده […]

لبخند خانوادگی – هدیه دادن

لبخند خانوادگی – هدیه دادن

لبخند خانوادگی – هدیه دادن: داشتم تلویزیون نگاه می کردم، که مجری گفت: لحظاتی دیگر، گفت و گویی خواهیم داشت پیرامون مسائل خانواده. خواستم کانال رو عوض کنم که با خودم گفتم: بذار چند دقیقه ای اول رو گوش کنم، اگر خوب نبود عوض می کنم. صحبت های مجری که تموم شد، دوربین رفت سراغ کارشناس که صحبت هاش رو شروع کنه، یه وقت دیدم که حاج آقای مسجد خودمونه! بلند صدا زدم: خانم، خانم. خانمم که فکر کرده بود اتفاقی افتاده، به سرعت خودش رو به من رسوند و بااضطراب گفت: چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ منم گفتم: تلویزیون رو نگاه کن. تا چشم خانمم به حاج آقا افتاد، گفت: حاجیه! نشست تا ببینه حاج آقا چی می خواد […]

لبخند خانوادگی – مسکن

لبخند خانوادگی – مسکن

لبخند خانوادگی – مسکن: داشتیم با همسرم صحبت می کردیم که باز موضوع تکراری اومد وسط. همسرم شروع کرد به گفتن این که، خونه ی ما کوچیکه! اخه توی این خونه که نمی شه راه رفت. فقط لازمه کمی جا به جا بشی، بخوری تو دیوار! من همین جوری داشتم نگاهش می کردم. پسرم پرید وسط صحبت مادرش و گفت: مادرمن، من هم قبول دارم خونه ی بزرگی نداریم؛ اما این قدر که شما هم می گید، کوچیک نیست. همسرم با اخم نگاهی بهش کرد و گفت: این فضولی ها به تو نیومده. اصلا مگه تو درس نداری که نشستی به حرف من و بابات گوش می کنی؟ پسرم که دید اوضاع مناسب نیست، رفت یه گوشه نشست و سرش […]

لبخند خانوادگی – حسادت

لبخند خانوادگی – حسادت

لبخند خانوادگی – حسادت: پنج شنبه صبح، خواب و بیدار بودم که موبایلم زنگ خورد. یکی از همکارانم که خیلی هم با هم رفیق بودیم، زنگ زده بود. موبایل رو برداشتم و جواب دادم. اولش کمی احوال پرسی و یه سئوالی در مورد کار روز شنبه داشت که باید با هم انجام می دادیم. بین صحبت هایش متوجه شدم که سر حال نیست. بهش گفتم: چی شده؟ چرا سرحال نیستی؟ اتفاقی افتاده؟ اولش که می گفت، هیچی نشده. اما من که اصرار کردم و بهش گفتم: ما مثل دو تا برادر می مونیم. گفت: از دست این بچه ها. نسبت به هم حسادت دارند. همش دارن با هم دعوا می کنن. من  هم سعی می کنم که خیلی دخالت نکنم؛ […]

لبخند خانوادگی – توقع بیش از حد

لبخند خانوادگی – توقع بیش از حد

لبخند خانوادگی – توقع بیش از حد: وارد مسجد شدیم. جالب بود. هر هفته، یک شنبه ها جمعیت بیشتری می اومدن. مثل این که صحبت های حاج آقا برای مردم و پدر و مادرها اثرگذار بوده. اذان که تمام شد، هنوز حاج آقا نیامده بود. یکی از بزرگ ترهای مسجد گفت: حاج آقا تماس گرفتند و گفتند: امشب من دیرتر می رسم، به آقای معلم بگویید نماز را بخوانند. پسرم گفت: بابا چه جالب. آخه امام جماعت مدرسه ما هم، همین معلممون هست. نماز جماعت که تمام شد، دیدم حاج آقا هم رسیده. حاج آقا به سمت محراب مسجد رفت و میکروفن را به دست گرفت و گفت: ببخشید که به موقع نرسیدم به مسجد بیایم. یک خانواده ای در […]

لبخند خانوادگی – زیبا سخن گفتن

لبخند خانوادگی – زیبا سخن گفتن

لبخند خانوادگی – زیبا سخن گفتن: داشتم فوتبال تیم مورد علاقه ام را نگاه می کردم که حس کردم چشمانی به من خیره شده اند. سرم را برگرداندم و دیدم که حسم درست بوده. پسرم و همسرم بالای سر من ایستاده اند و دارند من را نگاه می کنند. گفتم: این قدر که دقیق به من نگاه می کنید، به زمین نگاه می کردید، شاید گنجی  را تو عمق زمین می دیدید. همسرم گفت: شوخی نکن. پاشو بریم. گفتم: کجا؟ پسرم که معلوم بود از این حرف من ناراحت شده، گفت: بابا دستت درد نکنه! مگه قرار نبود که هر هفته، یک شنبه ها بریم مسجد، تا حاج آقای مسجد برای شما و مامان صحبت کنه؟ منم که اصلا حواسم […]

1 2