تمام مطالب دسته بندی: دسته‌بندی نشده
سبک زندگی-شکرگذاری کردن-قسمت اول

سبک زندگی-شکرگذاری کردن-قسمت اول

سبک زندگی-شکرگذاری کردن-قسمت اول: امروزه که جهان بشریت روزهای سختی را پشت سر می گذارد؛ و همه انسان ها تمام تلاششان را می کنند تا به نحوی از این مشکلات رهایی پیدا کنند، به سراغ پیدا کردن منشا و علت بسیاری از مشکلات برویم. قطعا برای فهم بهتر اتفاقات جهان خلقت، و علت های به وجود آمدن مشکلات، باید به سراغ کتاب آسمانی رفت، تا علت حقیقی آن اتفاقات را متوجه بشویم. با مراجعه به قرآن کریم، متوجه می شویم که یکی از علت های مورد تاکید قرآن در مورد به وجود آمدن بسیاری از بلاها و مشکلات، این است که انسان ها نعمت‌هاى خدا را ناسپاسى کردند؛ و شکر نعمت های خدا را آن گونه که باید و شاید […]

سبک زندگی-تجمل گرایی و فخرفروشی

سبک زندگی-تجمل گرایی و فخرفروشی

سبک زندگی-تجمل گرایی و فخرفروشی: یکی از اشتباهاتی که ممکن است در ذهن بعضی افراد رخ بدهد، این است که فکر می کنند، داشتن زندگی خوب و پر از رفاه، مورد تایید و تاکید اسلام نیست. در حالی که ما با مراجعه به آیات و روایات، دقیقا با مخالف این نظر مواجه می شویم. پیامبر اکرم صل الله علیه و آله فرمودند: همانا خداوند وقتی نعمتی به بنده ای داد، دوست دارد اثر نعمتش را بر او ببیند. و یا امام صادق علیه السلام می فرمایند: همانا خداوند، زیبایی و تجمّل را دوست دارد؛ و از فقر و فقرنمایی بدش می آید. و یا امیرالمومنین، امام علی علیه السلام در برخورد با خوارج، هنگام اعزام نماینده‌ى خود به سوى آنان، به […]

سبک زندگی-معنویات-قسمت دوم

سبک زندگی-معنویات-قسمت دوم

سبک زندگی-معنویات-قسمت دوم: همه انسان ها در طول زندگیشان دوست دارند که زندگی زیبا و پر از شادمانی را تجربه کنند؛ و در این دنیا اثرات زیبایی را از خود به یادگار بگذارند. انسان ها دوست دارند که قدرت واقعی خودشان را بشناسند و آن را به کار ببندند. اگر کسی بداند که قدرت واقعی اش چه اندازه زیاد است؛ و چگونه می تواند به این قدرت برسد، قطعا لحظه ای درنگ نخواهد کرد. برای شناخت قدرت انسان ها، می توانیم به کلام خالق انسان رجوع کنیم. در تفسیر نور می خوانیم: یک انسان با اراده‌ى الهى مى‌تواند در تمام هستى اثر بگذارد. انبیا/۱۰۷: تفسیر نور. و این کلام یعنی قدرت فوق تصور یک انسان، یعنی زندگی پر از امکانات، […]

لبخند خانوادگی – نماز

لبخند خانوادگی – نماز

لبخند خانوادگی – نماز: پسرم با اشتیاق وارد منزل شد و گفت: بابا مسابقه! جا خوردم. فکر کردم تلویزیون یه مسابقه داره؛ و پسرم می خواد اون مسابقه رو ببینه. گفتم: مسابقه ی چی؟ گفت: مسابقه ای که معلممون گفته، باید پدر و مادرتون جواب بدن. کاغذ مسابقه رو داد به من و گفت: خودت بخون، متوجه می شی. کاغذ رو باز کردم و دیدم که آرم مدرسه رو کاغذه. درون کاغذ نوشته بود: پدرها و مادرهای عزیز، یک مسابقه برای شما داریم. مسابقه هم به این گونه است: همان طور که یکشنبه ها به مسجد می رفتید، برای یادگیری زندگی بهتر در کنار خانواده، این بار یک سئوال از صحبت هایی که قرار است حاج آقا انجام دهند را […]

لبخند خانوادگی – موعظه کردن

لبخند خانوادگی – موعظه کردن

لبخند خانوادگی – موعظه کردن: نماز که تمام شد، دیدم چند روحانی رفتند پیش امام جماعت مسجد. من هم که دوباره فضولیم گل کرده بود، کنجکاو شدم که ببینم، دارن در مورد چه موضوعی با هم صحبت می کنن. همین جوری که داشتم نگاهشون می کردم، دیدم حاج آقا با دست به من اشاره کرد و گفت: چرا عقب نشستی، بیا این جا پیش ما بشین. من هم که تا به حال این همه روحانی رو یک جا ندیده بودم، اولش ترسیدم؛ اما دل و زدم به دریا و رفتم جلو. یه سلام کردم و نشستم. داشتم حسابی عرق می کردم، که حاج آقای مسجد فهمید مشکل کجاست؛ و به شوخی گفت: ما لولوخرخره نیستیم که این قدر ترسیدی. راحت […]

لبخند خانوادگی – اول توضیح:

لبخند خانوادگی – اول توضیح:

لبخند خانوادگی – اول توضیح: یک هفته تحمل کردم و دندون روی جیگر گذاشتم تا دوباره یک شنبه بشه و ببینم باید چی کار کنم! آخه هفته ی پیش حاج آقا گفته بود: * تشویق و تهدید در کنار هم مؤثّر است. احزاب/۳۱: تفسیر نور. من هم هر وقت از دست پسرم ناراحت می شدم، با خودم می گفتم: الان تنبیه کنم یا نه؟ تشویق چه موقعی خوب هست؟ اصلا تشویق مهم تره یا تنبیه؟ اگر قراره تنبیه کنم، قبلش باید کاری انجام دهم یا نه؟ خلاصه این سئوال ها تو ذهن من می پیچید تا یک شنبه شد. دیگه صبر نکردم تا همسرم بیاد. گفتم: من دارم می رم مسجد. اگر دوست داشتی خودت بیا. نماز که تمام شد […]

لبخند خانوادگی – تشویق و تنبیه:

لبخند خانوادگی – تشویق و تنبیه:

لبخند خانوادگی – تشویق و تنبیه: برای خودم جالب بود. برای اولین بار من داشتم همسر و فرزندم را صدا می کردم، که پاشید بریم مسجد. آخه امروز یک شنبه بود و یک شنبه ها حاج آقا در مورد خانواده صحبت می کرد. همسر و فرزندم، یه نگاهی به من انداختند و پسرم به من گفت: بابا خورشید از کدوم ور در اومده که شما داری ما رو صدا می کنی که بریم مسجد؟ گفتم: به جای حرف های اضافه، پاشو حاضر شو بریم. سه تایی راه افتادیم به سمت مسجد. وقتی وارد مسجد شدیم، دیدم ماشالاه چه جمعیتی تو مسجد نشستن. با خودم گفتم: اگر برخی از مسجدهای ما خالی هست، علتش این نیست که مردم از دین زده […]

لبخند خانوادگی – هدیه دادن

لبخند خانوادگی – هدیه دادن

لبخند خانوادگی – هدیه دادن: داشتم تلویزیون نگاه می کردم، که مجری گفت: لحظاتی دیگر، گفت و گویی خواهیم داشت پیرامون مسائل خانواده. خواستم کانال رو عوض کنم که با خودم گفتم: بذار چند دقیقه ای اول رو گوش کنم، اگر خوب نبود عوض می کنم. صحبت های مجری که تموم شد، دوربین رفت سراغ کارشناس که صحبت هاش رو شروع کنه، یه وقت دیدم که حاج آقای مسجد خودمونه! بلند صدا زدم: خانم، خانم. خانمم که فکر کرده بود اتفاقی افتاده، به سرعت خودش رو به من رسوند و بااضطراب گفت: چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ منم گفتم: تلویزیون رو نگاه کن. تا چشم خانمم به حاج آقا افتاد، گفت: حاجیه! نشست تا ببینه حاج آقا چی می خواد […]

لبخند خانوادگی – حسادت

لبخند خانوادگی – حسادت

لبخند خانوادگی – حسادت: پنج شنبه صبح، خواب و بیدار بودم که موبایلم زنگ خورد. یکی از همکارانم که خیلی هم با هم رفیق بودیم، زنگ زده بود. موبایل رو برداشتم و جواب دادم. اولش کمی احوال پرسی و یه سئوالی در مورد کار روز شنبه داشت که باید با هم انجام می دادیم. بین صحبت هایش متوجه شدم که سر حال نیست. بهش گفتم: چی شده؟ چرا سرحال نیستی؟ اتفاقی افتاده؟ اولش که می گفت، هیچی نشده. اما من که اصرار کردم و بهش گفتم: ما مثل دو تا برادر می مونیم. گفت: از دست این بچه ها. نسبت به هم حسادت دارند. همش دارن با هم دعوا می کنن. من  هم سعی می کنم که خیلی دخالت نکنم؛ […]

لبخند خانوادگی-شروع ماجرا

لبخند خانوادگی-شروع ماجرا

لبخند خانوادگی-شروع ماجرا: با عجله وارد خانه شد. یه سلام نصفه و نیمه کرد و رو به من گفت: بابا امشب که فیلمی، فوتبالی نداره؟ گفتم: چرا این سئوال رو می پرسی؟ گفت: معلممون گفته: امشب همگی با پدرهاتون بیاین مسجد. گفتم: چرا؟ مگه چیزی شده؟ با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: بابا منظورت چیه؟ مگه حتما باید چیزی بشه تا بریم مسجد! خواستم شروع کنم به توجیه کردن حرفم که همسرم یه نگاه تندی به من کرد؛ و برای این که حرف رو عوض کنه، رو به پسرمون گفت: جالبه! همیشه وقتی می اومدی خونه، سریع می پرسیدی مامان غذا چی داریم؟ چی شده که امروز دیگه غذا رو تحویل نمی گیری؟ پسرم که انگار یادش افتاده بود […]

1 2 3