تمام مطالب دسته بندی: آرامش در زندگی
سختی ها و امتحانات

سختی ها و امتحانات

سختی ها و امتحانات: زندگی انسان ها پر است از مشکلات و گرفتاری ها. اما دو نکته ی بسیار مهم، در مورد مشکلاتی که در زندگی ها وجود دارد، را باید عرض کنم. ۱- مشکلات برای همه افراد و انسان ها است؛ و این چیز بدی نیست. قطعا همه انسان ها برای رشد کردن، باید با سختی هایی رو به رو شوند. زندگی راکت، بی معنی و خسته کننده است. آب هم یک جا راکد بماند، قطعا کثیف خواهد شد. هنگامی که به حرکت یک رودخانه دقت می کنید، می بینید که درون رودخانه پر است از سنگ های ریز و درشت، که آب برای حرکت، به آن ها برخورد می کند. اما مهم این است که، آب نباید توقف […]

نردبان آرامش

نردبان آرامش

نردبان آرامش: نوشته ی امروز را با یک مثال آغاز می کنم. (شخصی روی یکی از پله های نردبان ایستاده؛ و به دیگران که در پله های پایین تر هستند می گوید: بیایید بالا. اما به این نکته توجه ندارد که، آن افراد در صورتی می توانند این نردبان را بالا بیایند که، آن فرد خودش هم چند پله بالاتر برود، تا جا برای بقیه خالی شود.) پدرها و مادرها زمان زیادی از زندگیشان را صرف صحبت کردن با فرزندانشان، در مورد مسائل گوناگون می کنند. ممکن است فرزند آن ها خطایی را مرتکب شده باشد؛ و پدر و مادر سعی می کنند که با صحبت هایشان، او را متوجه اشتباهش بکنند، و کمک کنند که او دیگر آن اشتباه […]

لبخند خانوادگی – پایان ماجرا

لبخند خانوادگی – پایان ماجرا

لبخند خانوادگی – پایان ماجرا: خیلی ناراحت بودم و یه جورایی دلم گرفته بود. آخه به کلاس های روز یکشنبه ی حاج آقا عادت کرده بودم. از وقتی پسرم اومد خونه و گفت: آقا معلممون گفته، این جلسه ی آخر کلاس حاج آقا تو مسجده، حسابی حالم گرفته شده بود. علت این که چرا جلسه ی آخره را نمی دانستم. گفتم می روم مسجد و علتش را پیدا می کنم؛ و اگر می توانستم یک راه کاری جلوی پای حاج آقا می گذارم که نرود. بالاخره شب شد و رفتم مسجد. وارد مسجد شدم، حس کردم که همه یه جورایی دپرس شدن. نماز که تمام شد، حاج آقا پشت میکروفن رفت. مشخص بود که خودش هم حال و حوصله ی […]

لبخند خانوادگی – گفت و گوی صحیح

لبخند خانوادگی – گفت و گوی صحیح

لبخند خانوادگی – گفت و گوی صحیح: داشتم با همسرم بر سر موضوعی صحبت می کردم. اوایل بحث، خیلی مشکل نداشتیم؛ اما کمی که گذشت و اختلاف نظرها بیشتر شد، کم کم اوضاع طوفانی شذ. یکی اون می گفت و یکی من. دیگه اصلا به فکر این نبودیم که از این بحث کردن، نتیجه ای بگیریم؛ و فقط می خواستیم روی همدیگه رو کم کنیم. با این که می دونستم بعضی از حرف هاش درسته، اما از آن جا که حس می کردم که به من توهین شده، دیگه نمی خواستم قبول کنم که راست می گه. خلاصه کلی جر و بحث و دعوا و در نهایت، بدون این که به کوچکترین تفاهمی برسیم، میز گفت و گو را  رها […]

لبخند خانوادگی – تشویق و تنبیه:

لبخند خانوادگی – تشویق و تنبیه:

لبخند خانوادگی – تشویق و تنبیه: برای خودم جالب بود. برای اولین بار من داشتم همسر و فرزندم را صدا می کردم، که پاشید بریم مسجد. آخه امروز یک شنبه بود و یک شنبه ها حاج آقا در مورد خانواده صحبت می کرد. همسر و فرزندم، یه نگاهی به من انداختند و پسرم به من گفت: بابا خورشید از کدوم ور در اومده که شما داری ما رو صدا می کنی که بریم مسجد؟ گفتم: به جای حرف های اضافه، پاشو حاضر شو بریم. سه تایی راه افتادیم به سمت مسجد. وقتی وارد مسجد شدیم، دیدم ماشالاه چه جمعیتی تو مسجد نشستن. با خودم گفتم: اگر برخی از مسجدهای ما خالی هست، علتش این نیست که مردم از دین زده […]

لبخند خانوادگی – حسادت

لبخند خانوادگی – حسادت

لبخند خانوادگی – حسادت: پنج شنبه صبح، خواب و بیدار بودم که موبایلم زنگ خورد. یکی از همکارانم که خیلی هم با هم رفیق بودیم، زنگ زده بود. موبایل رو برداشتم و جواب دادم. اولش کمی احوال پرسی و یه سئوالی در مورد کار روز شنبه داشت که باید با هم انجام می دادیم. بین صحبت هایش متوجه شدم که سر حال نیست. بهش گفتم: چی شده؟ چرا سرحال نیستی؟ اتفاقی افتاده؟ اولش که می گفت، هیچی نشده. اما من که اصرار کردم و بهش گفتم: ما مثل دو تا برادر می مونیم. گفت: از دست این بچه ها. نسبت به هم حسادت دارند. همش دارن با هم دعوا می کنن. من  هم سعی می کنم که خیلی دخالت نکنم؛ […]

لبخند خانوادگی – توقع بیش از حد

لبخند خانوادگی – توقع بیش از حد

لبخند خانوادگی – توقع بیش از حد: وارد مسجد شدیم. جالب بود. هر هفته، یک شنبه ها جمعیت بیشتری می اومدن. مثل این که صحبت های حاج آقا برای مردم و پدر و مادرها اثرگذار بوده. اذان که تمام شد، هنوز حاج آقا نیامده بود. یکی از بزرگ ترهای مسجد گفت: حاج آقا تماس گرفتند و گفتند: امشب من دیرتر می رسم، به آقای معلم بگویید نماز را بخوانند. پسرم گفت: بابا چه جالب. آخه امام جماعت مدرسه ما هم، همین معلممون هست. نماز جماعت که تمام شد، دیدم حاج آقا هم رسیده. حاج آقا به سمت محراب مسجد رفت و میکروفن را به دست گرفت و گفت: ببخشید که به موقع نرسیدم به مسجد بیایم. یک خانواده ای در […]

چی فکر می کردیم، چی بود

چی فکر می کردیم، چی بود

چی فکر می کردیم، چی بود: چه فیلم زیبایی! چه شهرها و چه محله های دلنشینی! چه انسان های شیک و مرفهی! امروز که داشتم این فیلم سینمایی را نگاه می کردم، خیلی دلم سوخت. با خودم می گفتم: ای کاش من هم در این کشور اروپایی زندگی می کردم. ای کاش می توانستم یک شناسنامه ی آمریکایی برای خودم می گرفتم. ببین مردم این کشورها چه قدر بافرهنگ هستند و چه زندگی پر از رفاه و آرامشی را دارند. حتی پیرمردها و پیرزن های آن ها، از ما بهتر زندگی می کنن. ای کاش می توانستم از ایران بروم و ساکن آن کشورها شوم. آخر این چه مملکتی است که ما داریم؟ انگار تمام بدبختی های عالم بر سر […]

مچ گیری

مچ گیری

مچ گیری: خیلی از دستشون نارحت بودم. اصلا نمی خواستند قبول کنند که رفتارشون اشتباهه. رفتار اشتباهشون را توجیح می کردند. تازه دستشون با هم تو یه کاسه بود. مادرشون می گفت: اصلا این کار ما اشتباه نبوده؛ بچه ها هم تایید می کردند. کفرم در اومده بود. اما بالاخره یک روزی دوباره اشتباه انجام می دهن! اون روزی که اشتباه انجام بدهند، چنان به رخشان بیاورم که تلافی این دفعه هم بشود. از فردا دائم کارهاشون رو زیر نظر داشتم تا یک رفتار اشتباه انجام بدن. یعنی تا قبل از اون اتفاق این قدر دقیق به رفتار خانواده ام دقت نکرده بودم. چند روزی گذشت و من هر روز من منتظر بودم تا مچشون رو بگیرم. یک روز که داشتم […]

به  درون بنگرید

به درون بنگرید

به درون بنگرید: در این شرایط که همگی در منزل نشسته ایم و کاری نداریم و خسته هم شده ایم؛ ممکن است گاهی با خودمان فکر کنیم که ای کاش مثل فلانی بودیم که تو فلان شهر، خونه داره و از اول تعطیلات رفته در باغش و راحت زندگی می کنه. و یا می گوییم: تو این خونه ی چند متری دلمون پوسید! ای کاش جای فلانی بودم که خانه ی بزرگی داره و کیف می کنه. گاهی می گوییم که ای کاش مثل دیگران شغل مناسبی با درآمد بالا داشتم و الان دغدغه نداشتم. و یا می گوییم: ای کاش این بیماری را نگرفته بودم و مثل بقیه تو خونه راحت می نشستم. و… یعنی بعضی از ما در […]

1 2 3 10