گوشه ای از کتاب عصای پیری

گوشه ای از کتاب عصای پیری

گوشه ای از کتاب عصای پیری:

خلاصه حاج عمو گفت: بچه ها دیگه دیر وقته. بریم خونه.

بچه ها که امروز خیلی بهشون خوش گذشته بود، رفتند و حاج عمو رو بوسیدند و گفتند: حاج عمو، واقعا شما خیلی خوبید، امروز یکی از بهترین روزهای عمرمون بود.

نگین و اسکندر و حاج ننه و بچه ها سوار ماشین شدند و حاج عمو هم با اسبش راه افتاد سمت خانه.

بچه ها که توی ماشین خوابشون برده بود و بقیه هم خسته تا رسیدن توی خونه، بدون شام رفتند و خوابیدند.

اسکندر که سرش روی متکا نرفته خواب رفته بود.

خواب اسکندر:

خواب دید که برگشته به دوران کودکی و با حاج عمو و بچه های حاج عمو داره تو صحرا بازی می کنه که باباش و حاج عمو هم زیر سایه ی درخت نشستند و دارند صحبت می کنند.

اسکندر دید که باباش عصبانیه و داره به حاج عمو از زمین و زمان و اسکندر ایراد می گیره و حاج عمو هم می گه: آخه برادر من، چرا این قدر ذهنت رو بابت هر چیزی خراب می کنی؟

چرا همش منفی بافی می کنی؟

خوب معلومه، تو که این قدر به خاطر هر چیزی حرص می خوری و دائم به همه چیز به دید منفی نگاه می کنی،

هر کاری این بچه می کنه به دید منفی نگاه می کنی.

بابام گفت: برادر من، منفی چیه؟

مگه نمی بینی اصلا کار نمی کنه، که حاج عمو گفت: کی گفته، کار یعنی اون چیزی که من و تو فکر می کنیم؟

کار که فقط این نیست که سرزمین کار کنه.

شاید دوست داره چوپانی کنه.

تا حالا ازش پرسیدی که چه کاری رو دوست داری؟

بابام گفت: آخه بچه که عقلش نمی رسه!

حاج عمو گفت: اشتباهت همین جاست.

می دونی با هیمن حرف هات چه قدر شخصیت بچت و خورد می کنی؟

بعد می دونی با این روشت اسکندر اعتماد به نفسش رو از دست می ده و نمی تونه هیچ موقع جلوی جمع حرف و نظرش رو بگه؟

آخه برادر من بیا و روشت رو عوض کن.

یه مقداری بچت رو به بازی بگیر.

بذار اسکندر اعتماد به نفسش بره بالا.

ببین هر کاری بهش می گی، می گه من نمی تونم. فردا کسی رو سرزنش نکنی ها.

بابام گفت: چه کنم برادر من؟

هرکاری بهش می دم، می زنه خراب می کنه.

حاج عمو گفت: خوب وقتی خراب می کنه، تو چی کارمی کنی؟

بابای من که انگار منظور عموم را فهیمده بود، سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت،

که حاج عمو گفت: هر وقت خراب کرده تو دعواش کردی!

بعد توقع داری دفعه ی بعد موفق بشه؟

مطمئن باش با این روش هر وقت کاری بهش می دی، اولین چیزی که به ذهنش می آید این است که نکنه خراب کنم و بابام دعوام کنه.

خودت رو بذار جای بچت.

فکرکن یه کاری رو بهت دادن و می دونی اگر این کار را خراب کنی، حتما باهات برخورد می شه.

به نظر خودت می تونی اون کار رو درست انجام بدی؟

بابام کمی فکر کرد و گفت: قطعا نه و بعد عموم گفت: چه طور توقع داری، اسکندر بتونه کارها رو درست انجام بده.

بیا روشت رو عوض کن.

یه مقدار به اسکندر بیشتر اهمیت بده.

تو کارها شریکش کن. اجازه بده برای کارهاش خودش تصمیم بگیره، در کارهات باهاش مشورت کن.

بابای من گفت: یعنی می گی، از فردا کارهای بزرگ رو بسپارم به اسکندر؟

که حاج عمو گفت: نه، قرار نیست از فردا، کارهای بسیار بزرگ رو بهش بسپاری،

بلکه از کارهای کوچیک شروع کن.

البته نباید متوجه بشه که داری امتحانش می کنی.

سعی کن کارهایی که فکر می کنی، می تونه انجام بده رو بهش بسپار و کم کم کارهای سنگین تر بهش بسپار.

در ضمن اگر در کاری موفق نبود، به هیچ عنوان باهاش برخورد نکن. سعی کن تا جایی که ممکن است بهش کمک کنی تا موفق بشه.

حاج عمو گفت: برادر من قطعا اسکندر یه سری اخلاقیات و توانایی هایی هم داره. نداره؟

بابام گفت: چرا.

این جوری نیست که هیج توانایی نداشته باشه، ولی خوب کمه.

که عموم گفت: خوب چه قدر روی توانایی هاش دقت کردی و بزرگش کردی و به روش اوردی؟

بابام گفت: هیچ وقت.

خوب این ها که جزو وظیفش هست. عموم گفت: مگه وظیفه ی تو کار کردن نیست؟

بابام گفت: چرا. بعد عموم گفت: پس چرا وقتی می ری خونه، توقع داری، ازت تشکر کنند؟

بعد عموم گفت: برادر من، یه مدت گیر بده به توانایی های اسکندر، ببین چه قدر تو رفتارش اثر داره.

همون جوری که روی نقطه ضعف هاش تمرکز کرده بودی، روی نقاط قوتش تمرکز کن.

یادته آقاجون رو، هیچ وقت یاد نمی دم، به خاطر این که نتونسته باشیم یک کاری رو انجام بدیم، باهامون تندی کرده باشه.

هر وقت کاری رو نتونستیم انجام بدیم، یادته چی می گفت؟

بابام گفت: آره می گفت: این دفعه نتونستی، ولی مطمئن باش دفعه ی بعد بهتر می تونی انجامش بدی.

واقعا چه دورانی بود.

بعد بابام به عموم گفت: تو تونستی همون رفتار بابا رو دنبال کنی، اما من نتونستم.

عموم گفت: به قول بابا، بگو فعلا نتونستم، و تلاش کن که بتونی.

عموم ادامه داد، ببین داداش، یکی از اشکالات تو اینه که، هر موقع اسکندر یک کار اشتباهی رو انجام میده، سریع بدون فوت وقت، باهاش برخورد می کنی.

ببین برادر من، راهش این نیست زمان نصیحت کردن موقع عصبانیت نیست.

چه خودت عصبانی باشی و چه اسکندر.

این جوری جنگ قدرت درمی گیره.

بابام گفت: جنگ قدرت دیگه چیه؟

عموم گفت: جنگ قدرت یعنی این که، موقع عصبانیت، هم خودت و هم اسکندر فقط می خواین ثابت کنید که حرف درست رو می زنید،

و اصلا به حرف طرف مقابل گوش نمی کنید، که این بحث کردن ها جز این که اعصابتون بیشتر خورد بشه، چیز دیگه ای نداره.

بابام گفت: یعنی موقعی که اشتباه کرد، بی خیالش بشم؟

عمو گفت: اون لحظه، آره.

اگر هدفت اینه که دیگه اون کار رو انجام نده، الان چند ساله سر مسائل مختلف با هم کشمکش دارید؟

درست شده؟ رفتارش عوض شده؟

تنها اتفاقی که افتاده، فاصله ی شما از هم بیشتر شده و اختلافات داره اذیتتون می کنه. بابام گفت: چه کنم، برادر من؟

عمو گفت: ببین برادر از این به بعد اگر اسکندر یک کار اشتباهی کرد، اون  لحظه بی خیال شو.

بعد از این که آروم شدی، بدون هیچ گونه پیش داوری، برو پیشش و بهش بگو: اسکندر، من احساس کردم این کار تو درست نبود.

حتما بگوکه من احساس کردم، که اگر بگی این کار تو اشتباه بود، می شه قضاوت، قبل از سوال.

یا می گی: اسکندر به نظرت این کار رو هم می شد، بهتر انجام بدی؟

در این صورت اون هم، از همون اول شروع نمی کنه به موضع گرفتن و فکر می کنه، چون قضاوت نشده و قرار هم نیست که قضاوت بشه،

بنابراین بدون جبهه گیری فکر می کنه و احتمالا خودش به نکات خوبی اشاره می کنه و همون بسه، برای این که دفعه ی بعد اصلا اون کار رو مرتکب نشه و یا از میزانش کم کنه.

البته بگم، احتمالا چند دفعه ی اول که این رفتار رو ازت ببینه، موضع می گیره،

چون تا حال این جوری رفتار نکردی و اسکندر فکر می کنه که براش یه نقشه ی جدیدی کشیدی.

باید چند مرتبه اول صبر کنی، تا بعد از انجام دادن این کار باورش بشه که حقیقتا عوض شدی.

در ضمن اگر روزی یک اشتباهش را اقرار کرد، هیچ وقت به روش نیار و تو سرش نزن.

چون این کار باعث می شه، دیگه اشتباهش رو قبول نکنه.

گوشه ای از کتاب عصای پیری.

برای دانلود کتاب عصای پیری، اینجا را کلیک کنید.

پیش به سوی جامعه ی آرمانی

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *