لبخند خانوادگی – مسکن

لبخند خانوادگی – مسکن

لبخند خانوادگی – مسکن:

داشتیم با همسرم صحبت می کردیم که باز موضوع تکراری اومد وسط.

همسرم شروع کرد به گفتن این که، خونه ی ما کوچیکه!

اخه توی این خونه که نمی شه راه رفت.

فقط لازمه کمی جا به جا بشی، بخوری تو دیوار!

من همین جوری داشتم نگاهش می کردم.

پسرم پرید وسط صحبت مادرش و گفت:

مادرمن، من هم قبول دارم خونه ی بزرگی نداریم؛ اما این قدر که شما هم می گید، کوچیک نیست.

همسرم با اخم نگاهی بهش کرد و گفت:

این فضولی ها به تو نیومده.

اصلا مگه تو درس نداری که نشستی به حرف من و بابات گوش می کنی؟

پسرم که دید اوضاع مناسب نیست، رفت یه گوشه نشست و سرش رو انداخت پایین.

من هم یه نگاهی به همسرم انداختم و گفتم:

خانم جان؛ خودت که داری می بینی.

من صبح تا بعدازظهر سرکار هستم، چی کار کنم که پولم نمی رسه خونه ی بزرگ تر بخرم؟

همسرم گفت: پس بقیه چی کار می کنن؟

و اسم چند تا از اقوام و آشنایان رو اورد که خانه های بزرگی داشتند.

دوباره پسرم گفت:

تا کی می خواین سر این موضوع بجنگید؟

اجازه بدید من فکر کنم و راه حلش رو پیدا کنم.

بعد مثل ایکیوسان نشست و شروع کرد به فکر کردن.

یهو داد زد که پیدا کردم، پیدا کردم!

من هم گفتم: چه برایمان آورده ای مارکو؟

گفت: مگه هم شما و هم مامان، سعی نمی کنید به حرف هایی که حاج آقا تو مسجد می زنه عمل کنید؟

مادرش گفت: چرا؛ ولی چه ربطی به موضوع ما داره؟

پسرم گفت: خوب برای یکبار برید پیش حاج آقا و این مطلب رو بپرسید و برای همیشه حلش کنید.

فکر خوبی بود.

گفتم: من موافق هستم.

همسرم هم موافقتش را اعلام کرد.

با حاج آقا قرار گذاشتیم و رفتیم دفتر مسجد.

بعد از سلام و احوالپرسی، موضوع را با حاج آقا مطرح کردیم.

حاج آقا پاشد از داخل کمد، دفتری را در آورد و برای لحظاتی صفحه های دفتر رو ورق زد و بعد از کمی مکث گفت:

قبل از این که نظرم را بگم، باید از شما یک قول بگیرم.

هر جفتمان گفتیم: بفرمایید حاج آقا.

حاج آقا گفت: ممکن است که این مطالبی را که من می گویم؛ یکی از شما دو بزرگوار خوشتان نیاید؛

و یا مقداری از آن را دوست داشته باشید و مقداری از آن را نه.

باید قول بدهید که حرف هایی که می گویم قبول کنید.

این گونه نباشد که من مطالب را بگویم و از این در رفتید بیرون، بگویید:

حالا حاج آقا یه چیزی گفت؛ و دوباره همان بحث ها.

اگر قرار است دوباره همان بحث ها را تکرار کنید، خوب چه کاری است که این جا آمده اید؟

کمی فکر کردم.

دیدم حرف منطقی است.

گفتم قبول است و همسرم نیز قبول کرد.

حاج آقا رو به من گفت:

ببین دوست عزیز!

نکته ی بسیار مهم در مورد تهیه ی مسکن برای خانواده این است که:

در انتخاب مسکن، باید به سکینه و آرامش زن توجّه شود،

نه آنکه فقط سرپناه داشته باشد.

طلاق/۶: تفسیر نور.

یعنی من دیدم مردهایی که حال کار کردن ندارند و تلاشی هم نمی کنن؛

و اگر هم پول دستشان می آید، فقط دنبال پس انداز کردن پول هستند؛

و می توانند با کمی تلاش بیشتر، مسکن مناسبی را تهیه کنند؛

ولی این کار را انجام نمی دهند.

این روش، مورد تایید اسلام و قرآن نیست.

یعنی این که مرد بگوید: این خونه از سرتونم زیادیه و ببین بقیه ی مردم همین خونه رو هم ندارند،

حتما اشبتاه است.

مرد باید تمام تلاش کند تا بتواند مسکنی را تهیه کند که همسرش در آن آرامش داشته باشد.

اما نکته ی مهم دیگری هم وجود دارد؛

و آن این است که فرض می کنیم، مرد کار می کند و تمام تلاشش را انجام می دهد،

اما حقوق او برای خرید منزل کافی نیست.

در این جا داستان عوض می شود.

در این مورد ما در تفسیر نور می خوانیم:

ملاک در انتخاب مسکن از نظر کمیّت و کیفیّت،

مقدار توانایى مرد است، نه میزان توقّع و تقاضاى زن.

طلاق/۶: تفسیر نور.

یعنی ممکن است که زن تقاضای خانه ی بزرگ تر داشته باشد، اما مهم این است که آیا این مرد توانایی خرید این منزل را دارد و یا نه؟

(باز هم می گویم: البته به شرط این که مرد تلاشش را کرده باشد)

و این نکته در همه ی موارد زندگی وجود دارد.

اگر بخواهم یک نکته ای را بگویم که کل حرف های امروزم را در بر بگیره، می توانم به این نکته اشاره کنم.

ملاک در میزان هزینه زندگى، توان مالى مرد است،

نه تنگ‏نظرى‏هاى مرد و یا خواسته‏ها یا آرزوهاى زن.

طلاق/۷: تفسیر نور.

یعنی نه مرد باید تنگ نظر باشد و نه زن خواسته های بیش از انتظار مرد را داشته باشه.

اگر مرد برای به دست آوردن خرج های زندگی تنبلی کند و یا برای خرج کردن پولی را که دارد خساست کند؛

و یا اگر زن توقعات و خواسته های نابه جا داشته باشد،

هیچ کدام را قرآن تایید نمی کند.

بعد از گفتن این مطالب حاج آقا سکوت کرد.

من به فکر فرو رفتم.

فکر کردم که اگر جایی کم کاری کردم و یا تنگ نظری داشتم را پیدا کنم.

به صورت همسرم هم نگاه کردم.

به نظرم او هم داشت فکر می کرد که نکند خواسته ی من، بیش از توان همسرم بوده است.

بعد از کمی سکوت، ایستادیم و از حاج آقا تشکر کردیم و به سمت خانه رفتیم.

پیش به سوی جامعه ی آرمانی.

#جامعه_ی_آرمانی

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *