لبخند خانوادگی – حسادت

لبخند خانوادگی – حسادت

لبخند خانوادگی – حسادت:

پنج شنبه صبح، خواب و بیدار بودم که موبایلم زنگ خورد.

یکی از همکارانم که خیلی هم با هم رفیق بودیم، زنگ زده بود.

موبایل رو برداشتم و جواب دادم.

اولش کمی احوال پرسی و یه سئوالی در مورد کار روز شنبه داشت که باید با هم انجام می دادیم.

بین صحبت هایش متوجه شدم که سر حال نیست.

بهش گفتم: چی شده؟

چرا سرحال نیستی؟

اتفاقی افتاده؟

اولش که می گفت، هیچی نشده.

اما من که اصرار کردم و بهش گفتم:

ما مثل دو تا برادر می مونیم.

گفت: از دست این بچه ها.

نسبت به هم حسادت دارند.

همش دارن با هم دعوا می کنن.

من  هم سعی می کنم که خیلی دخالت نکنم؛

اما هر وقت هم که دخالت می کنم، هر دفعه یکیشون می گه:

تو اون رو بیشتر از من دوست داری!

همیشه حق رو به اون می دی!

اصلا انگار که من بچه ی تو نیستم.

همین جوری که داشت حرف می زد، من فکر می کردم که چه کمکی می تونم بهش بکنم.

یه وقت یاد حاج آقای مسجد افتادم.

به همکارم گفتم: من چند دقیقه ی دیگه بهت زنگ می زنم.

تو دفتر تلفن موبایلم گشتم؛ و تلفن معلم پسرم رو پیدا کردم و زنگ زدم و شماره ی حاج آقا رو گرفتم.

سریع به حاج آقا زنگ زدم و داستان را برایش تعریف کردم.

حاج آقا گفت: آدرس خونه رو بگیر؛ و امروز بعد از ظهر، دو ساعت قبل از اذان مغرب، قرار بذار که بریم اون جا.

من هم با همکارم قرار گذاشتم.

بعد از ظهر رفتم به دنبال حاج آقا که با هم بریم خونه ی رفیقم.

در بین راه استرس داشتم.

چون همیشه نهایتا یک روحانی را، بافاصله تو مسجد دیده بودم!

اما الان حاج آقا کنارم نشسته بود.

در بین راه به حاج آقا گفتم: من فکر نمی کردم که در بین روحانی ها، کسی پیدا بشود که واقعا این جوری برای مردم دلسوزی کنه.

حاج آقا خندید و گفت: این وظیفه ی ماست.

وقتی این لباس رو می پوشیم، باید به مردم خدمت کنیم.

البته نمی گم همه ی روحانی ها انسان های خوبی هستند؛ اما این گونه که بعضی از مردم هم نسبت به ما بی انصافی می کنند، نیست.

کمی حرف زدیم تا رسیدیم به منزل دوستم.

زنگ زدیم و وارد منزل شدیم.

بعد از کمی احوالپرسی، حاج آقا گفت: خوب تعریف کن که روابط شما با بچه ها چه جوری هست؟

مشکل چیه؟

دوست من هم شروع کرد به تعریف کردن.

گفت: خدا شاهده من هر دو تاشون رو دوست دارم.

ماشالاه بچه های با استعدادی هستند.

هر کدومشون تو بعضی کارها استعدادهای عجیب و غریبی دارند.

من هم کلی تشویقشون می کنم.

کلی براشون جایزه می خرم.

البته یه ذره پسر کوچیکم استعدادش بیشتره.

البته شاید بزرگه استعدادش کم باشه، اما با نمک تره.

حاج آقا گفت: خیلی خوب، کافیه.

متوجه شدم مشکل از کجاست.

می دانی چرا فرزندان شما نسبت به هم حسادت دارند؟

می دانی چرا می گویند: تو اون یکی رو بیشتر از من دوست داری؟

به خاطر این که شما باید به یک نکته توجه کنی.

اگر هر کدام از آن ها کار زیبایی انجام داد، بهانه ای پیدا کنی و دیگری را هم تشویق کنی.

والا حسادت در بین آن ها پیدا می شود.

ببین دوست عزیزم:

امام باقر علیه السلام می فرمایند:

من گاهى به بعضى از فرزندانم محبّت مى‌کنم و آنها را روى زانوانم مى‌نشانم در حالى که استحقاق این همه محبّت را ندارند،

تا مبادا علیه سایر فرزندانم حسادت بورزند؛ و ماجراى یوسف تکرار شود.

یوسف/۹: تفسیر نور.

یعنی شاید فرزند دیگر شما الان استحقاق تشویق را ندارد؛ ولی شده یه دست محبت آمیز هم بر سر او بکش.

او را هم در آغوش بگیر.

قبل از این که بخواهی یکی از آن ها را تشویق کنی،

فکر کن و یه بهانه ای پیدا کن، تا دیگری را هم تشویق کنی.

چون اگر فرزندان احساس تبعیض کنند،

آتش حسادت در میان آنان شعله‌ور مى‌شود.

یوسف/۸: تفسیر نور.

در ضمن، اگر متوجه استعداد در هر کدام از فرزندان می شوی،

چرا جلوی دیگری او را تشویق می کنی؟

در تفسیر نور یک نکته ی بسیار زیبا وجود دارد.

با پى بردن به استعداد یک فرزند، آن را با سایر فرزندان مطرح نکنیم.

یوسف/۵: تفسیر نور.

گاهی وقتی فقط تو و یکی از فرزندانت هستی، او را تشویق کن.

حواست باشد که اگر حسادت در بین فرزندان به وجود بیاید،

بسیار خطرناک است.

حتما شنیدی که علت این که برادران یوسف، آن کار را با برادرشان کردند، به خاطر حسادت بود.

احساس تبعیض در محبّت از طرف فرزندان،

آنها را تا حدّ برادرکشى سوق مى‌دهد.

یوسف/۹: تفسیر نور.

سعی کن از امروز به بعد، اولا اگر هم قرار است تشویقی به صورت تک نفره انجام شود،

حتما بین تو و آن فرزندت باشد؛

و یا اگر قرار است جلوی دیگران تشویق شود،

حواست به فرزند دیگرت باشد.

صحبت های حاج آقا که تمام شد،

نگاه به رفیقم کردم و دیدم جذب صحبت های حاج آقا شده.

بهش گفتم: فیلم سینمایی که نیومدی، که منتظری بنویسن پایان، تا پاشی بری!

صحبت های حاج آقا تمام شد.

رفیقم به خودش اومد و گفت: آخ ببخشید.

اصلا حواسم نبود.

آخه حاج آقا خیلی قشنگ صحبت می کنن.

بعد رو به حاج آقا کرد و گفت:

حاج آقا شام تشریف داشته باشید.

حاج آقا گفت: ممنون.

من باید بروم و به نماز مسجد برسم.

من و حاج آقا خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت مسجد.

((برای خواندن داستان های قبلی،

روی متن های زیر کلیک کنید.

لبخند خانوادگی-شروع ماجرا.

لبخند خانوادگی – زیبا سخن گفتن.

لبخند خانوادگی – توقع بیش از حد.))

پیش به سوی جامعه ی آرمانی.

#جامعه_ی_آرمانی

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *