زندگی خوش دیگران

زندگی خوش دیگران

زندگی خوش دیگران:

توی کلاس نشسته بودیم.

می گقتیم و می خندیدیم و کلی خوش می گذروندیم.

همین جوری که داشتیم در کنار هم لحظات خوشی را سپری می کردیم،
یه وقت توی ذهنم گفتم: خوش به حال بچه ها.

ببین تو زندگیشون هیچ مشکلی رو ندارند.

هر وقت می آیم توی کلاس، همه خوشحال و سرحال نشستند و دارند می خندند.

ای کاش زندگی من هم مانند این ها بود.

ای کاش من هم مشکل نداشتم.

ای کاش من هم می توانستم برای روزهای، فقط روزهایی، جای این ها بودم.

داشتم فکر می کردم که حسن زد روی شونه ام.

با اون لبخند همیشگیش به من گفت: چیه؟ رفتی تو فکر؟ با جمع نیستی؟

تو که ساکت می شی، انگار دیگه کسی حرف نمی زنه.

کلاس صفایی نداره.

گفتم: هیچی. یک لحظه حواسم به جایی پرت شد.

زنگ که خورد، حسن دوباره پیش من اومد و گفت:

خوب حالا بگو ببینم ماجرا چیه؟

تا خواستم حرف بزنم، گفت: نگی هیچی نیست ها.

رفاقت رو گذاشتند برای همین اوقات.

گفتم: هیچی بابا.

داشتم فکر می کردم که خوش به حال شماها.

هیچ مشکلی ندارید.

هر وقت می آم سر کلاس، همه می گند و می خندند.

اما من کلی مشکلات دارم.

دوست داشتم جای شما بودم.

دوست داشتم جای تو بودم.

حسن گفت: می شه بگی مشکلاتت چیه؟
گفتم: حوی؟صله داری بشنو

ساکت نشسته بود و فقط گوش می داد.

گفتم: ببین شما همگی وضع مالیتون خوبه.

همین جواد: فقط ماشین باباش رو ببین. با ماشینشون می تونن کل زندگی ما را بخرند.

اما پدر من یک کارگر ساده هست،
که از صبح تا شب می ره سر کار.

شب هم که می آد خونه، خسته و کوفته می ره می خوابه، تا فردا صبح که دوباره بره سرکار.

همیشه حجالت می کشیدم که ازش یک وسیله ی نو بخوام.

همان وسایل برادر بزرگترم رو استفاده می کردم.

یه خونه ی کوچولو ته شهر داریم که روم نمی شه حتی عکسش رو به شما نشون بدم.

این هم شد زندگی.

خدا به یکی این قدر می ده که نمی دونه چی کار کنه، به یکی هم مثل ما، اصلا هیچی.

حسن خنده ای کرد.

بهش گفتم: تو دیگه چرا مسخره می کنی؟

گفت: مسخره نمی کنم.

فقط موندم، که فقط مشکلاتت همین هست و داری غر می زنی؟

گفتم: چی می گی؟

مگه بیشتر از این هم مشکل داریم؟

حسن گفت: مشکل تو اینه که ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودت مقایسه می کنی.

تو فقط می بینی که هر روز صبح همه ی بچه ها می گند و می خندند و فکر می کنی که از بی مشکلی این قدر شاد هستند.

تو خودت مگر نمی خندی؟

گفتم: چرا، ولی خنده من دلیل بر این نیست که مشکلی ندارم.

حسن گفت: بقیه هم همین گونه هستند.

آن ها هم مشکل دارند، اما دلیلی ندارد مشکلاتشان را به تو بگویند.

خودت هم می دونی که بچه ها به من لطف دارند و برخی از اوقات با من درد و دل می کنند.

فقط برای این که آرام بشی، چند تا از مشکلات بچه ها را بهت می گم، تا بدونی همه در زندگی مشکل دارند، ولی در ظاهر نشان نمی دهند.

فقط از من نخواه که اسم هاشون رو بگم، چون که پیش من امانت هست.

می دونی یکی از بچه ها که وضع مالیش بسیار خوب هست، پدر و مادرش بعد از کلی جنگ و دعوا از هم جدا شدند و اون رفیقمون، الان مادر کنارش نیست؟

می دونی یکی از بچه ها یک برادر مریض داره که هر هفته باید ببرند بیمارستان و کلی ازش آزمایش بگیرند و سرم بهش وصل کنند؟

می دونی یکی از بچه ها خودش یک بیماری داره، که وقتی سر درد می شه، صداش تا چند تا کوچه اون ور تر هم می ره؟

می دونی یکی از بچه ها، پدرش دست بزن داره؟

حسن جان، فکر نکن فقط خودت مشکلات داری.

همه مشکلات دارند، فقط کم و زیاد هست و شکلش فرق می کنه.

این که تو فکر می کنی بقیه مشکل ندارند، فقط ایراد تو نیست.

اکثر انسان ها، حتی بزرگ ترهای ما هم این جوری فکر می کنند.

فکر می کنند که همه ی مشکلات برای این هاست.

مطمئن باش اگر روزی کسانی، این صحبت هایی که الان من و تو کردیم را بخوانند، به فکر فرو می روند که چه جالب!
پس این که من همیشه زندگی فلانی را می دیدم و حسرت می خوردم، او هم در زندگیش مشکل دارد، ولی به ظاهر نشان نمی دهد.

خلاصه، دنیا همین گونه هست.

با مشکلات باید سپری کرد.

حالا کسانی مشکلات را به روی خودشان می آورند و یک عده نه.

بدان که مشکلات برای همه هست.

پس اجازه نده که مشکلات تو را از پا در بیاورند.

بلکه تو مشکلات را از پا در بیاور.

انسان های موفق با وجود تمام مشکلات، موفق می شوند.

تو هم این گونه باش.

ان شاالله رفتیم بهشت، اون جا دیگه بدون مشکل زندگی می کنیم.

من هم یه لبخندی زدم و گفتم ان شاالله.

پیش به سوی جامعه ی آرمانی

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *