حرف زدن و انتقاد کردن در خانواده

حرف زدن و انتقاد کردن در خانواده

حرف زدن و انتقاد کردن در خانواده:

داشتیم با ماشین می رفتیم، که یهو آرزو گفت: بابا من این عروسک رو می خوام.

نگین گفت: اسکندر جان مگه، نمی شنوی که آرزو می گه عروسک می خواد، خوب برو براش بگیر.

این جوری که شد، امید گفت: اگه این جوری باشه من هم تفنگ می خوام.

اسکندر گفت: چشم، الان یه جایی نگه می دارم، می رم براتون می خرم.

بالاخره اسکندر یه جایی پیدا کرد برای نگه داشتن ماشین و با بچه ها رفت برای خرید.

در این زمان که اسکندر و بچه ها رفتند برای خرید، حاج عمو گفت:

نگین خانم، اجازه هست، یه موردی رو بگم، که ان شاالله خیلی به درد زندگیتون بخوره.

نگین هم گفت: با کمال میل، حاج عمو.

حاج عمو گفت: نگین خانم، شما خیلی نکات مثبت دارید، که من گاهی به حاج ننه می گم،

و به نظرمن یکی دو مورد دیگه رو هم رعایت کنید، فوق العاده تر می شید.

مثلا: عمو جان، خیلی وقت ها ماجملات زیبا رو خراب می کنیم به خاطر لحنمون.

نگین گفت: یعنی چی حاج عمو؟

حاج عمو گفت: یعنی ما یه حرف زیبا رو می زنیم، اما چون لحنمون درست نیست، اثر مثبت در زندگی که نداره، هیچ اثر منفی هم داره.

ببین عمو جان، مثلا: به یک نفر بگی عزیزم، جانم خوب خیلی زیباست،

اما شما الان به اسکندر گفتی: اسکندر جان، نمی دونم خودتون دقت به لحنتون کردید، یا نه.

پشت این اسکندر جان، لحن عصبانیت بود.

نگین گفت: خوب آخه حاج عمو، ناراحتم کرد.

هر چی بچه ها می گفتند: بابا وایسا بریم خرید، اهمیتی نمی داد و راهش رو ادامه می داد.

حاج عمو گفت: اشکال نداره، ناراحت شدی، هر کسی می تونه ناراحت بشه، عصبانی بشه،

اما دلیل نداره که این ناراحتی رو توی لحنش بیاره.

به نظر خودت اگه ناراحتی رو توی لحن نمی اوردی و با لحن قشنگ می گفتی: اسکندر جان، این کار رو انجام بده،

چه اسکندر اون کار رو انجام می داد و یا انجام نمی داد، بعدا با آرامش بهش می گفتی:

من از این قضیه ناراحت شدم، بیشتر روی  اسکندر تاثیر می ذاشت،

یا موقعی که با لحن عصبانیت و یا تمسخر و یا… بهش بگی؟

نگین کمی فکر کرد و گفت: حق با شماست حاج عمو.

در ضمن سعی کن، چه جلوی بچه ها، چه موقعی که تنها هستید، با هم قشنگ صحبت کنید.

همین نکات کوچیک هستش که یه زندگی را سرشار از محبت می کنه و یه زندگی را به هر دوطرف و بچه ها جهنم.

نگین گفت: حاج عمو مگه من چی گفتم که این قضیه به ذهنتون رسید؟

حاج عمو گفت: نگین خانم، شما به اسکندرگفتید که: اسکندر جان مگه، نمی شنوی که آرزو می گه عروسک می خواد، خوب برو براش بگیر.

عمو جان، همین درخواست رو من این جوری می گم: بچه ها اجازه بدید، پدرتون یه جای مناسب برای ایستادن پیدا کنه، تا بره براتون بگیره.

یا بگید: اسکندر، می شه اگر یه جای مناسب پیدا کردی، بری برای بچه ها اسباب بازی بخری؟

ببین عمو جان، هر سه نوع این حرف زدن ها یک معنی داشت،

اونم این بود که اسکندر، برو برای بچه ها، اسباب بازی بخر.

اما توی دید اسکندر و بچه هاخیلی متفاوت می شه. به قولی بفرما و بشین و… اما این کجا و آن کجا.

هم شما و هم اسکندر اگه این رو بدونید که، اگر شما با هم دیگه خوشگل صحبت کنید، بچه ها هم با شما درست صحبت می کنن،

مطمئن باش اگر شما، جلوی بچه ها اسکندر رو خورد کنی و به شخصیتش توهین کنی و یا اسکندر این کار را با شما بکنه،

بچه ها با هر دوی شما این کار را خواهند کرد.

فکر کن، اگر یه زمانی یه مادری به بچش بگه، بابات رو ول کن، جز دردسر که چیزی برای ما نداره،

و اون بچه هم حرف مادر رو گوش می کنه و مادر اون لحظه خوشحاله.

اما چندین سال بعد این مادر باید غصه ی اون حرف خودش رو بخوره.

چون که وقتی اون بچه به سن بزرگسالی برسه و مادرش پیر بشه، یاد جمله ی مادرش می افته، که گفته بود:

(بابات رو ول کن، جز دردسر که چیزی برای ما نداره)

والان که مادر پیر شده جز دردسر چیزی برای این بچه نداره، بنابراین می ذارتش، آسایشگاه سالمندان.

ولی اگر همون مادر، حتی موقعی که از دست شوهرش ناراحت بود، به بچش می گفت:

هر چی باشه، پدرته، یادت باشه که هیچ وقت حق نداری که کاری کنی، که از دستت ناراحت بشه.

خوب این فرزند، یاد می گیره، که تحت هیچ شرایطی حق نداره، کاری کنه که پدر و یا مادرش رو ناراحت کنه.

البته در مورد مرد خونه هم همین طوره.

یعنی مرد خونه هم حق نداره، کاری کنه که بچه ها نسبت به مادرشون جسور بشن،

چون همین بلا سر خودش هم در آینده خواهد آمد.

یعنی زن و شوهر با احترام به هم، دارند احترام خودشون رو پیش بچه ها بالا می برند.

التبه عمو جان در مورد امید و آرزو هم همین طوره.

فکر نکنی که باید فقط با اسکندر درست صحبت کنی.

باید مراقب صحبت کردن با بچه ها هم باشی.

ببین، آینه یادته؟

نگین گفت: آره حاج عمو، شما فرمودید، رفتار خودتون رو تو آینه ببینید و فکر کنید دیگران با شما همون جوری رفتار می کنن، اون وقت مراقب رفتارت می شی.

عمو جان، فکر کن، بچه هات، آینه ی روبه روت، هستند، که اون چیزی که بهشون می گی، بر می گرده به خودت.

اون وقت می بینی که گاهی بچه ها حق دارند از بعضی از حرف های ما ناراحت بشن.

نگین گفت: آخه حاج عمو، وقتی آدم رو عصبانی می کنن، من چی کار کنم؟

می گم: بچه ها بیاین بشینید، می خوام در مورد رفتار دیروزتون باهاتون صحبت کنم.

همین که این حرف رو می زنم، بچه ها می گن، ای بابا دوباه مامان می خواد، ما رو نصیحت کنه، می خواد بگه چی کار کردیم، چی کار درسته، چی کار غلط.

خوب من این جا یه وقت هایی عصبانی می شم.

حاج عمو گفت: یه چیز می خوام بهت می گم، اگر اجرا کنی، ان شاالله، این مشکل شما هم برطرف بشه.

نگین که انگار مشکل چندین سالش داره حل می شه، هیچی نمی گفت و فقط سراپا گوش بود،

ببینه حاج عمو، بازم مثل همیشه یه راه کار عالی می ده و یا نه.

حاج عمو گفت: عمو جان، وقتی من خواستم از نوع رفتار شما با آقا اسکندر، انتقاد کنم، شما ناراحت شدید؟

نگین گفت: نه.

بعد حاج عمو ادامه داد، تا حال شده کسی از شما انتقاد کنه و شما ناراحت بشی؟

نگین گفت: حاج عمو شاید باور نکنی، تا حالا یادم نمی آید که کسی از من انتقادکرده باشه و من ناراحت نشم.

یعنی دقیقا من برعکس فرمایش شما، همیشه ناراحت می شم.

بعد نگین گفت: راستی حاج عمو، چرا شما انتقاد کردید، من ناراحت نشدم؟

حاج عموکه خندش گرفته بود، گفت: خدا خیرت بده.

من همین رو می خواستم بگم.

نگین خانم، اگر یاد بگیری که چه جوری از بچه ها انتقاد کنی، ان شاالله این مشکل برطرف می شه. نگین گفت: خوب چه طوری، حاج عمو؟

حاج عمو گفت: انتقاد درست، یک سری باید و نباید داره.

ببین مثلا : امید و آرزو یه کاری کردن که شما ناراحت شدی، اولا باید موقع و زمان انتقاد رو بدونی کی باید باشد.

مثلا: همون لحظه خیلی بده. چون بچه ها دارند اون کار رو انجام می دن و بچه ها هم دارن از کاری که انجام می دن، لذت می برند.

اگر براشون خطر نداره و مزاحم دیگران نیست، همون لحظه نگید، چون می افتید توی لج و لج بازی.

اگر هم براشون خطر داره، به جای این که فعلا از این رفتارشون انتقاد کنی، برو باهاشون هم بازی بشو،

چون بچه ها عاشق این هستن که بزرگ ترها باهاشون بازی کنند و بازی رو به سمتی که فعلا از اون رفتارنارحت کننده، فاصله بگیرد هدایت کن و بعدا برو سراغ انتقاد.

 حالا چرا می افتید، تو لج و لج بازی؟

اون ها دارند لذت می برند و نمی خوان دست از این کارشون بکشن و شما هم گفتید این کار بده و اگر کوتاه بیاین احساس می کنید، جلوی بچه ها شکست خوردید،

پس می افتید، توی لج و لج بازی.

حالا فرض به مثال بچه ها بازیشون تموم شد و می خواین نصیحتشون کنید.

قرار نیست همیشه بنشینن و  دست به هیچ چیز نزنن و فقط به شما  نگاه کنن، تا شما نصیحتشون کنید.

نه گاهی ممکن است، همین جوری که دارید میوه می خورید و اصلا هم به بچه ها نگفتید، که بیایم کارتون دارم، بنابراین جبهه گیری هم وجود نداره،

شما شروع کنید به گفتنه، چیزهایی که میخواستید بگید.

البته همون اول هم نباید بگید.

مثلا: بچه ها همین جوری که دارید میوه می خورید، باید بگم، که اگر عقلتون کار می کرد، این کار رو نمی کردید.

نگین که خندش هم  گرفته بود، گفت: پس چی بگم؟

حاج عمو گفت: نگین خانم، مثلا: اگر من به جای شما بودم و همچین اتفاقی می افتاد، اول به بچه هام می گفتم:

بچه ها، چه قدر خوبه که شما با هم بازی می کنید، من می بینم شما سالم هستید و خوشحال، من هم خوشحال می شم،

تازه بچه ها این قدر عالی می شد، اگر به جای این که هر وقت به هم می رسیدید به هم آروم مشت می زدید، یه ادا در می اوردید که اون یکی خندش بگیره.

بعد هر کی دیرتر خندید، اون برندس.

ببین نگین خانم، من توی این انتقاد، چند تا کار انجام دادم.

یکی این که، اول از بچه ها و کارهای زیباشون تعریف کردم، با این کار بچه ها به من خیلی نزدیک می شن.

کار دوم این بود که از، کلمه ی ولی، استفاده نکردم. ببین عمو جان، ما هم که بزرگ شدیم، از کلمه ی ولی، خوشمون نمی آد.

مثلا: من می گم: نگین خانم شما خیلی خوبی،  ولی… همین که من می گم، ولی، شما چه حسی می گیری؟

نگین گفت: حس خیلی بد.

یعنی بعد از گفتن ولی، منتظرم شما یه چیزی بگید که من خوشم نمی آد،

بعد حاج عمو گفت: و همین باعث می شه، بعد از گفتن ولی، شما نسبت به من سریع موضع بگیری.

همین حس رو بچه ها هم می تونن داشته باشن.

چرا ما این حس رو داریم؟

چون از بچگی، بعد از شنیدن هر ولی، منتظر شنیدن یه حرف ناراحت کننده بودیم، پس ولی رو کنار بذار.

نگین گفت: حاج عمو پس چی بگم؟

حاج عموگفت: همون چیزی که من گفتم!

من به جای ولی، گفتم: (تازه بچه ها این قدر عالی می شد).

ببین این نوع حرف زدن، آدم رو مجبور به واکنش نمی کنه.

یا موقعی که داشتم از شما بابت نوع صحبتتون با اسکندر انتقاد می کردم، اول از شما تعریف کردم،

که البته تعریفم دروغ هم نبود،

چون واقعا مهم است که اگر از کسی تعریف می کنی، دروغ نگی، تملق نکنی، واقعا نکته ی مثبتش رو پیدا کن و بگو.

بالاخره هر کسی هم که باشه، یه نکته ی مثبت داره.

تعریف من از شما این بود که گفتم:

(نگین خانم، شما خیلی نکات مثبت دارید، که من گاهی به حاج ننه می گم)

و بعد از تعریف به جای ولی، گفتم:

(و به نظرمن یکی دو مورد دیگه رو هم رعایت کنید، فوق العاده تر می شید)

ببینید به نظر من این جمله، هیچ مطلبی رو نداشت که باعث بشه، شما واکنش منفی نشان دهید.

در ضمن باید، بعد از این که می گید، این کار رو نکن، سریع پیشنهاد بدید که خوب، به جاش چی کار کنن.

نمی شه که ما، هی به بچه هامون بگیم، این کار رو نکن و هیچ پیش نهادی هم ندیم.

خوب این جوری که حوصلش سر می ره. مثلا: پیشنهاد من تو مثال رو یادتونه؟

(اگر به جای این که هر وقت به هم می رسیدید به هم آروم مشت می زدید،

یه ادا در می اوردید که اون یکی خندش بگیره. بعد هر کی دیرتر خندید، اون برندس).

نگین گفت: حاج عمو، پیشنهاد این دفعه ی شما، مثل هر دفعه عالی بود.

حاج عمو از این که کنار ما هستید، واقعا از شما ممنونم.

فصلی از کتاب عصای پیری

برای تهیه و دانلود پی دی اف کتاب عصای پیری، اینجا را کلیک کنید.

پیش به سوی جامعه ی آرمانی

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *