تمرکز

تمرکز

تمرکز:

داشتم توی خیابان راه می رفتم.

مثل همیشه خیابان شلوغ بود و پر از سر و صدا.

تصادفی هم که در چهارراه اتفاق افتاده بود، ترافیک را چند برابر کرده بود.

راننده ها هم که افتاده بودند به جان هم.

یک وقت از دور کسی را دیدم که دارد دوان دوان به سمتی می دود.

به نظرم آشنا می آمد.

کمی که بیشتر دقت کردم. دیدم یکی از رفقای قدیمی من است.

من هم به سمتش رفتم.

نزدیکش که رفتم صداش کردم.

اما انگار نه انگار که دارم صدایش می کنم.

اولش یه کم بهم برخورد.

توی ذهنم گفتم: عجب رفیق بی معرفتی.

چند ماهه ندیدمش، اما انگار کلا من را فراموش کرده است.

کمی پشت سرش حرکت کردم.

اما انگار هیچ چیزی را متوجه نمی شود.

نه فقط من، بلکه هیچ چیز دیگری را نمی شنود و نمی بیند.

کمی ترسیدم.

دنبالش رفتم که ببینم چه اتفاقی افتاده است.

همین جوری می رفتم، دائم این ور و اون ور رو نگاه می کرد.

خلاصه بعد از گذشته چند دقیقه دیدم چشمش به بانکی خورد و به طرف بانک رفت.

وارد بانک شد.

بیرون بانک ایستادم تا از بانک بیرون بیاد.

وقتی بیرون ائمد، بهش سلام کردم.

دیدم چه برخورد قشنگی کرد.

من رو بغل کرد.

به من گفت: تا حالا کجا بودی؟

خیلی دلم برات تنگ شده بود.

همین جوری هاج و واج بهش نگاه می کردم.

گفت: چی شده؟ چرا این جوری به من نگاه می کنی؟

داستان را براش تعریف کردم.

خندید.

گفت: ببخشید.

امروز صبح از بانک بهم زنگ زدن و گفتند: چک شما داره برگشت می خوره.

اگر تا یک ساعت دیگه حساب شما پر نشه، چک شما را برگشت می زنیم.

من هم که تازه توی این محل اومدم، اصلا نمی دونستم بانک کجاست.

اصلا نفهمیدم چه جوری حاضر شدم.

وقتی از خانه اومدم بیرون، فقط به اطراف نگاه می کردم تا ببینم بانک کجاست.

هیچی از اطرافش متوجه نشدم.

بهش گفتم: یعنی تصادفی که در چهارراه اتفاق افتاده بود رو ندیدی؟

یعنی دعوای بین آن دو نفر را ندیدی؟

گفت: نه. من فقط بانک ها رو می دیدم.

اصلا کاری به اطراف نداشتم.

چون این همه سال، حتی یک بار هم اجازه نداده بودم که چکم برگشت بخوره.

همین جوری که داشت توضیح می داد، یاد جمله ای افتادم که دیروز خواندم.

برای موفقیت در هر کاری باید روی آن کار تمرکز کنی.

از این شاخه به آن شاخه نپری.

فقط بر روی یک کار تمرکز کن و آن کار را به بهترین شکل ممکن انجام بده.

دیدم که با این اتفاق چه قدر بهتر این مطلب را متوجه شدم.

دوست من که فقط تمرکزش روی یک کار بود و اصلا به هیچ چیز به جز هدفش کاری نداشت،
توانست زود به هدفش برسد.

اما اگر همین رفیق من، به جای تمرکز بر روی هدفش، به اطراف هم نگاه می کرد، و به آن ها توجه می کرد،

ممکن بود زمانی بانک را پیدا کند که دیگر، در بانک بسته شده بود.

اگر ما در زندگی هدفی را انتخاب می کنیم،
باید فقط روی هدفمان تمرکز کنیم و دائم از این شاخه به آن شاخه نپریم.

حواسمان را به چیزهای مختلف و کارهای مختلف پرت نکنیم.

خیلی از ما هدف خاصی نداریم و هر چند روز یک بار یک هدف را دنبال می کنیم،
اما بعد از گذشت چند روز، چیز دیگری حواس ما را به خودش معطوف می کند و می رویم سراغ آن کار.

و زندگی ما همین گونه می گذرد، بدون این که بتوانیم حتی یک هدفمان را به اتمام برسانیم.

از لحاظ معنوی هم همین گونه است.

خدا می فرماید: چند خدایی نداریم.

خدا فقط الله است.

همه ی تمرکزتان بر روی دستورات خدای واحد باشد، تا موفق شوید.

یعنی مادی و معنوی که نگاه می کنیم، تمرکز نقش مهمی در زندگی انسان ها دارد.

خوشحال و قبراق به خاطر این که به این نکته ی مهم رسیده بودم،

یک خداحافظی ساده با دوستم کردم و دویدم به سمت منزل.

بعد از چند قدم که از او دور شدم برگشتم و نگاهش کردم.

از ظاهرش مشخص بود که برایش تعجب برانگیز بوده که این همه دنبالش رفتم تا لحظاتی کنارش باشم،
و حالا چه قدر ساده از کنارش رد شدم.

از دور داد زدم، خدا خیرت بده.

امروز درس بزرگی به من دادی.

و همین گونه از هم دورتر و دورتر شدیم.

پیش به سوی جامعه ی آرمانی

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *