آحرین رسانه
آخرین مطالب
لبخند خانوادگی – مسکن

لبخند خانوادگی – مسکن

لبخند خانوادگی – مسکن: داشتیم با همسرم صحبت می کردیم که باز موضوع تکراری اومد وسط. همسرم شروع کرد به گفتن این که، خونه ی ما کوچیکه! اخه توی این خونه که نمی شه راه رفت. فقط لازمه کمی جا به جا بشی، بخوری تو دیوار! من همین جوری داشتم نگاهش می کردم. پسرم پرید وسط صحبت مادرش و گفت: مادرمن، من هم قبول دارم خونه ی بزرگی نداریم؛ اما این قدر که شما هم می گید، کوچیک نیست. همسرم با اخم نگاهی بهش کرد و گفت: این فضولی ها به تو نیومده. اصلا مگه تو درس نداری که نشستی به حرف من و بابات گوش می کنی؟ پسرم که دید اوضاع مناسب نیست، رفت یه گوشه نشست و سرش […]

لبخند خانوادگی – حسادت

لبخند خانوادگی – حسادت

لبخند خانوادگی – حسادت: پنج شنبه صبح، خواب و بیدار بودم که موبایلم زنگ خورد. یکی از همکارانم که خیلی هم با هم رفیق بودیم، زنگ زده بود. موبایل رو برداشتم و جواب دادم. اولش کمی احوال پرسی و یه سئوالی در مورد کار روز شنبه داشت که باید با هم انجام می دادیم. بین صحبت هایش متوجه شدم که سر حال نیست. بهش گفتم: چی شده؟ چرا سرحال نیستی؟ اتفاقی افتاده؟ اولش که می گفت، هیچی نشده. اما من که اصرار کردم و بهش گفتم: ما مثل دو تا برادر می مونیم. گفت: از دست این بچه ها. نسبت به هم حسادت دارند. همش دارن با هم دعوا می کنن. من  هم سعی می کنم که خیلی دخالت نکنم؛ […]

لبخند خانوادگی – توقع بیش از حد

لبخند خانوادگی – توقع بیش از حد

لبخند خانوادگی – توقع بیش از حد: وارد مسجد شدیم. جالب بود. هر هفته، یک شنبه ها جمعیت بیشتری می اومدن. مثل این که صحبت های حاج آقا برای مردم و پدر و مادرها اثرگذار بوده. اذان که تمام شد، هنوز حاج آقا نیامده بود. یکی از بزرگ ترهای مسجد گفت: حاج آقا تماس گرفتند و گفتند: امشب من دیرتر می رسم، به آقای معلم بگویید نماز را بخوانند. پسرم گفت: بابا چه جالب. آخه امام جماعت مدرسه ما هم، همین معلممون هست. نماز جماعت که تمام شد، دیدم حاج آقا هم رسیده. حاج آقا به سمت محراب مسجد رفت و میکروفن را به دست گرفت و گفت: ببخشید که به موقع نرسیدم به مسجد بیایم. یک خانواده ای در […]

لبخند خانوادگی – زیبا سخن گفتن

لبخند خانوادگی – زیبا سخن گفتن

لبخند خانوادگی – زیبا سخن گفتن: داشتم فوتبال تیم مورد علاقه ام را نگاه می کردم که حس کردم چشمانی به من خیره شده اند. سرم را برگرداندم و دیدم که حسم درست بوده. پسرم و همسرم بالای سر من ایستاده اند و دارند من را نگاه می کنند. گفتم: این قدر که دقیق به من نگاه می کنید، به زمین نگاه می کردید، شاید گنجی  را تو عمق زمین می دیدید. همسرم گفت: شوخی نکن. پاشو بریم. گفتم: کجا؟ پسرم که معلوم بود از این حرف من ناراحت شده، گفت: بابا دستت درد نکنه! مگه قرار نبود که هر هفته، یک شنبه ها بریم مسجد، تا حاج آقای مسجد برای شما و مامان صحبت کنه؟ منم که اصلا حواسم […]

لبخند خانوادگی-شروع ماجرا

لبخند خانوادگی-شروع ماجرا

لبخند خانوادگی-شروع ماجرا: با عجله وارد خانه شد. یه سلام نصفه و نیمه کرد و رو به من گفت: بابا امشب که فیلمی، فوتبالی نداره؟ گفتم: چرا این سئوال رو می پرسی؟ گفت: معلممون گفته: امشب همگی با پدرهاتون بیاین مسجد. گفتم: چرا؟ مگه چیزی شده؟ با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: بابا منظورت چیه؟ مگه حتما باید چیزی بشه تا بریم مسجد! خواستم شروع کنم به توجیه کردن حرفم که همسرم یه نگاه تندی به من کرد؛ و برای این که حرف رو عوض کنه، رو به پسرمون گفت: جالبه! همیشه وقتی می اومدی خونه، سریع می پرسیدی مامان غذا چی داریم؟ چی شده که امروز دیگه غذا رو تحویل نمی گیری؟ پسرم که انگار یادش افتاده بود […]

چی فکر می کردیم، چی بود

چی فکر می کردیم، چی بود

چی فکر می کردیم، چی بود: چه فیلم زیبایی! چه شهرها و چه محله های دلنشینی! چه انسان های شیک و مرفهی! امروز که داشتم این فیلم سینمایی را نگاه می کردم، خیلی دلم سوخت. با خودم می گفتم: ای کاش من هم در این کشور اروپایی زندگی می کردم. ای کاش می توانستم یک شناسنامه ی آمریکایی برای خودم می گرفتم. ببین مردم این کشورها چه قدر بافرهنگ هستند و چه زندگی پر از رفاه و آرامشی را دارند. حتی پیرمردها و پیرزن های آن ها، از ما بهتر زندگی می کنن. ای کاش می توانستم از ایران بروم و ساکن آن کشورها شوم. آخر این چه مملکتی است که ما داریم؟ انگار تمام بدبختی های عالم بر سر […]

مچ گیری

مچ گیری

مچ گیری: خیلی از دستشون نارحت بودم. اصلا نمی خواستند قبول کنند که رفتارشون اشتباهه. رفتار اشتباهشون را توجیح می کردند. تازه دستشون با هم تو یه کاسه بود. مادرشون می گفت: اصلا این کار ما اشتباه نبوده؛ بچه ها هم تایید می کردند. کفرم در اومده بود. اما بالاخره یک روزی دوباره اشتباه انجام می دهن! اون روزی که اشتباه انجام بدهند، چنان به رخشان بیاورم که تلافی این دفعه هم بشود. از فردا دائم کارهاشون رو زیر نظر داشتم تا یک رفتار اشتباه انجام بدن. یعنی تا قبل از اون اتفاق این قدر دقیق به رفتار خانواده ام دقت نکرده بودم. چند روزی گذشت و من هر روز من منتظر بودم تا مچشون رو بگیرم. یک روز که داشتم […]

به  درون بنگرید

به درون بنگرید

به درون بنگرید: در این شرایط که همگی در منزل نشسته ایم و کاری نداریم و خسته هم شده ایم؛ ممکن است گاهی با خودمان فکر کنیم که ای کاش مثل فلانی بودیم که تو فلان شهر، خونه داره و از اول تعطیلات رفته در باغش و راحت زندگی می کنه. و یا می گوییم: تو این خونه ی چند متری دلمون پوسید! ای کاش جای فلانی بودم که خانه ی بزرگی داره و کیف می کنه. گاهی می گوییم که ای کاش مثل دیگران شغل مناسبی با درآمد بالا داشتم و الان دغدغه نداشتم. و یا می گوییم: ای کاش این بیماری را نگرفته بودم و مثل بقیه تو خونه راحت می نشستم. و… یعنی بعضی از ما در […]

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازیم

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازیم

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازیم: یکی از بزرگترین مشکلات مردم در این دوره و زمونه، این است که صبر و حوصله ی آن ها کم شده است. شاید یکی از علت های آن هم وجود برخی از تکنولوژی های امروزه باشد. همه ی ما ساعت های زیادی را در فضای مجازی می چرخیم؛ و می بینیم که افرادی، به چه جایگاه هایی دست پیدا کرده اند؛ و ما هم دوست داریم که یک شبه، ره صد ساله را برویم و به همان جایگاه برسیم. بنابراین یک مدت کوتاهی، شروع می کنیم به تلاش و کوشش کردن؛ و بعد از گذشت مدت زمانی کوتاه، دست از کار کردن بر می داریم و ناامید می شویم. و یا اخلاق و […]